X
تبلیغات
رشکوئیه ، دیروز ، امروز ، فردا

وقتی که از درب جنوبی مدرسه شهید بهشتی رشکوئیه خارج می شدی، درب سه دری بزرگ، بیشتر وقت ها باز، تو را به داخل پایگاه شهید باهنر رشکوئیه فرامی خواند. (همانجایی که الان مدرسه الزهراست) اولین گام را که داخل بسیج می گذاشتی، چند بوته بزرگ از گل محمدی چشم را نوازش می داد، گل هایی که واقعا محمدی ص  بود. گل هایی که بوی آن هیچ گاه نه از شامه نسل جوان دهه شصت ، که از شامه ما که آن موقع هفت هشت ساله بودیم نیز بیرون نخواهد رفت. بسیج و حیاط بزرگ و یک حوض در وسط آن. گاهی وقت ها هم موتور هندای بسیج که تکیه بر دیوار استراحت می کرد.  سمت راست که نگاه می کردی، دستشویی، آشپزخانه، انبار، اتاق جلسات و در نهایت خوابگاه ها. در و دیوار پر بود  از شعارهای انقلابی و شعارهای جنگ. (جنگ جنگ تا پیروزی، جنگ جنگ تا رفع فتنه از جهان، اگر بسیج نبود کشور هم نبود. امام را دعا کنید. خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار، و در نهایت بر دیوار جنوبی بیسج: بیسج مدرسه عشق است.)  چه حیف شد خرابش کردند، صد حیف! موزه ای بود. موزه ای از خاطرات یک نسل، نسل انقلاب و انقلابی رشکو. موزه ای از شادی، از غم، از ساختن و سوختن یک نسل. یاد و یادشان بخیر. یاد شهدای رشکو، یاد شبهای بیست و دوم بهمن و تیرهای هوایی، یاد لباس های بسیجی و پوتین های رنگ پریده، یاد گیت های بندکشی. یاد یک استکان چای بسیج دهه شصت،  یاد دل های ساده.

دهه شصت ایران دیگر تکرار نخواهد شد. با همه خوبی ها، سادگی ها، سختی ها ، تلخی و شیرینی هایش به تاریخ پیوست. خیلی دوست دارم جوانهای دهه شصت خاطراتشان را بنویسند. در قالب یک کتاب، یا توی یک دفتر یا در دنیای مجازی و وبلاگ.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۸/۱۱/۱۳۸۸ساعت ۱۹:۴۶ توسط جلال رشکوئیه نظر(2)

کلاس اول راهنمایی بودم. مدرسه شهید چمران. به همراه پدرم از کنار ساختمان بانک صادرات رشکو (که هنوز ساخت آن تمام نشده بود) می گذشتیم که پدرم به حاج محمد کفیری (مسئول فروشگاه نفت سابق) گفت: به جای بوته خار، نشسته دسته گل.  حاج محمد هم خندید و گفت بله، ما رو از شهر بیرون کردید.

یاد ش به خیر. همین جایی که الان بانک صادرات رشکوئیه است.، سه مغازه کنار هم بود که حاج محمد کفیری مسئول فروش نفت بود. تصویر اون موقع هنوز جلوی چشمم هست که مردم برای گرفتن نفت، بشکه و گالن ها را صف می کردند و منتظر بودند نفت بگیرند. آن هم با کوپن. چون زمان جنگ بود و مشکلات زیاد. همه چیز کوپنی بود.  اواخر دهه شصت بود که سه مغازه رو خراب کردند و به جاش ساختمان بانک صادرات رو ساختند. گرچه برای خیلی ها دوره سختی بود، امکانات کم بود و مشکلات زیاد، اما بازهم یادش بخیر.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۸/۱۱/۱۳۸۸ساعت ۱۹:۰۷ توسط جلال رشکوئیه نظر(1)

دیشب با ایران تماس گرفتم. فکر نمی کردم وقتی می گویم از رشکو چه خبر بگویند حسن هم خدابیامرز شد. منظورم همان جوان ساده و با صفایی که هر سال حداقل یکی دو بار او را می دیدیم. محرم بالای نقل رشکو. هنگامی که سنج به دست می گرفت، و هنگام نقلبرداری برایمان سنج می زد. 

البته پایان مراسم نقلبرداری، توفیق اجباری پیش می آمد که حتی او را صدا هم بزنیم. حسن ، حسن، اینجا ، اینجا. 

خدایش بیامرزد. و او هم گوش می کرد. نقل و بادام و شکلات از بالای نقل برایمان می ریخت. 

و ما برای تبرک از نقل حسین، نٌقل از حسن می گرفتیم.

او محرم را دوست داشت و محرم هم او را.  مرحوم حسن صحت دیگر برایمان سنج نمی زند.  خدایش بیامرزاد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳/۱۰/۱۳۸۸ساعت ۰۵:۰۵ توسط جلال رشکوئیه نظر(0)