X
تبلیغات
رشکوئیه ، دیروز ، امروز ، فردا
سلام. زمان زیادی است که فرصت برای نوشتن نبود. «هرکسی کو دور ماند از اصل خویش» هر از گاهی از ذهنم می گذرد ، اما در پاسخش مگر چیزی جز سکوت دارم؟. شاید این بازگشت به وبلاگکم نشان از همین باشد و گویی اینجا چیزی را می جویم. و شاید دیدار تازه کردن با کوچه های پر از خاطره روستایمان می خواندم که باز چند واژه ای به یاد بنگارم. و این نوشتن ها در اینجا و دور از آنجا، نمی دانم بهانه ای است برای یادآوری یا مرهمی است بر فراموشی. هر چه هست حسی است که آنان که تجربه اش کرده اند به شیرینی اش آگاهند. شیرینی اش بدان است که دریابی تویی که دل کنده بودی و زیستن در ناکجاآباد تقدیر زندگی ات را برگزیده ای، دل نکنده ای. و دریابی که دل کندن شدن ندارد. چرا که دل نه زمان می شناسد و نه مکان. و این شاهکار آفریدگار هستی؛ خمیره زیبایی و شکوه زندگی است. و او را سپاس..
برچسب‌ها: دل، زندگی، اصل خویش,
+ نوشته شده در ۲/۷/۱۳۹۵ساعت ۰۶:۵۸ توسط جلال رشکوئیه نظر(0)

علیمحمدحکم الله ملاعلی محمد علی (مندلی) عبدالله
به آقای حسین کفیری، دوست عزیز تسلیت می گم، درگذشت پدر را؛ که چه زود نعمت پدر را از دست دادید. امیدوارم که خداوند به شما صبر عنایت کند.
این که انسانی از یک تبار و نسلی پاک و سالم متولد شود، و این که یک عمر در میان مردم ، پاک و سالم زندگی کند نعمت کمی نیست و بلکه عین سعادت است. نمی خواهم از علیمحمد تعریف و تمجید کنم، چه او هم بنده ای از بندگان خدا بود و اگر گناهی و تقصیری بر گردن داشته باشد، از تمجید و تعریف من او را چه حاصل؟ غرض فقط همین که من، به همراه شما اهالی رشکو، از کسی که یک عمر در روستایمان خدمت کرد یادی کنیم. یادمان نمی رود که او همیشه آستین هایش بالا بود و خیس از آب، اما لبخند از دهانش نمی افتاد. و در سرما و گرما، لوله های ترکیده خانه و روستایمان را تعمیر می کرد، و این اواخر آستین همت را برای به سرانجام رساندن مسجد سیدالشهداء ع بالا زده بود. مگر خدمت به خلق معنایی غیر از این هم دارد.
کم و بیش این خانواده را می شناسیم اگر اشتباه نکنم باید به این ترتیب باشد
عبدالله ، یعنی جد بزرگ این خاندان، چهار فرزند داشته به نامهای
1- محمد علی (مندلی) 2- صادق 3- حسین 4- اسماعیل
اسماعیل همانا پدرخانم آخوند رسول بوده است.
از صادق و حسین اطلاع زیادی ندارم.
محمد علی یا همان مندلی هم چهار پسر داشته است
صفر مندلی (پدر حاج رمضان کفیری و حاج محمد کفیری)
جواد مندلی معروف به کربلایی جواد یا همان کَل جواد (پدر مرحوم علی آقای جواد، غلامحسین و امیدعلی) در وصف خوبی و نیکی مرحوم کلجواد زیاد شنیده ام.
اکبر مندلی (پدر حاج محمد کفیری مسئول فروشگاه نفت سابق)
ملاعلی مندلی (پدر حکم الله و پدر بزرگ مرحوم علیمحمد کفیری)


برچسب‌ها: تبار رشکوئی ها,
+ نوشته شده در ۶/۴/۱۳۹۰ساعت ۰۴:۴۹ توسط جلال رشکوئیه نظر(1)

دست اقای بین ابادی درد نکند که وصیت نامه شهدا را به پست های وبلاگش اضافه کرد. فرصتی شد نشستم و خواندم. نه یک بار که چند بار. قلم های ساده. آن قدر ساده که گویی شهید نشسته و رو در رو با تو حرف می زند. و دست دلت را می گیرد و با خود به دهه شصت می برد. مجبور می شوی و می روی؛ البته اگر دل داشته باشی. یک جمله می گوید اما هزار جمله می شنوی. جلوتر که می روم گیج می شوم. دیگر حرفهایشان را متوجه نمی شوم. اعصابم به هم می ریزد. سرم سوت می کشد و دلم تیر. می خواهم چیزی بگویم اما نمی توانم. مثلا بگویم حیف از قطره قطره خونشان. سکوت می کنم. چیزهایی شنیده ام که می گویند آنها مست بودند از وعده نوشیدن جامی که در ازای دادن جامی از خونشان نصیبشان می شد. سخن از جام و دل و مستی که به میان می آید خودم را غیره می بینم. من را به عشق و عاشقی چه کار؟ کنار می کشم. بر میگردم. حتی از دهه شصت هم بر می گردم. اما باز هم چشمم به وصیت نامه شهید است. من و وصیت نامه شهید و ایران امروز! خدایا مددی!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۵/۵/۱۳۸۹ساعت ۱۶:۳۶ توسط جلال رشکوئیه نظر(5)

سلام به تمامی دوستانی که در تعمیر و مرمت قلعه رشکویئه دستی رسانده اند و زحمت کشیده اند. خیلی خوشحال شدم وقتی با خبر شدم دوستانی آستین همت را بالا زده و سعی دارند خانه جمعی اهالی رشکوئیه را حفظ و نگهداری کنند.  کاش می شد که در جمع آوری و حفظ آثار معنوی این خانه های خشتی و کوچک هم حرکتی انجام شود. حتی اطلاعاتی خیلی ساده؛


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۵/۵/۱۳۸۹ساعت ۱۶:۱۲ توسط جلال رشکوئیه نظر(1)

هاجرش نام نهادند. بهار نوجوانی اش را می گذراند که او را به خانه بخت فرستادند. خانه ای تک افتاده در روستای رکن اباد، تنگ کوههای سخوید. مادر شد و زودهنگام داغ دو فرزند دید، قصه شان را برایم تعریف کرده بود. قصه سوختن پسر چهار ساله و دختری دوساله. رعیتی می کردند و دلخوش به زندگی ساده و تن سالم. می گفت : پسرم، برنج پلو، غذای اشرافی بود که نوروز تا نوروز نصیبمان می شد. مرد خانه اش هنوز حاج اقای امام نشده بود، سید قاسم بود و بس. آن هم مریض. اسباب و وسایل را جمع کردند و راهی رشکوئیه شدند. برای پوست کردن گل های معدن رشکو و در آوردن یک لقمه نان. و اهالی رشکوئیه که بی بی ململ را می شناختند تحویلشان گرفتند و احترام کردند. و هاجر ساکن دهات پایین، رشکوئیه شده بود. و حالاُ، 1388. چه زود گذشت چهل و اندی سال. یک عمر زحمت در رشکوئیه. 

و الان خبرم دادند که مادرم، همین یک ساعت پیش، آسمانی شده.  عصر شنبه، 29 اسفند 88. شب نوروز! یک سال و نه ماه بود که روی گلش را از نزدیک ندیده بودم و نشد که ببینم و رفت. و چه بی نصیبی از دنیا از این بدتر؟ اما دلم خوش است که فردا، نوروز، مادرم پیش خداست... . خدایا! تو و مادرم. آمین

جان پسر فداي تو اي مادر عزيز
كي داني از فراق ، چها بر پسر گذشت؟
هر لحظه اي كه در غم مرگت ز ره رسيد
با سوز آه آمد و با چشم تر گذشت  

غمخانه است سينه ي من در فراق تو
آنكس كه هست از غم من باخبر، خداست
آگه نبودم از غم بي مادري، ولي
مرگت پيام داد كه: بي مادري بلاست
 

مادر ! بخواب خوش ، كه ز يادم نميروي
جانم فداي تو ، منزل مباركت
مادر بخواب ، كعبه ي من خاك كوي تست
قربان خاك كوي تو ، منزل مباركت*

روحش شاد. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۹/۱۲/۱۳۸۸ساعت ۱۴:۲۰ توسط جلال رشکوئیه نظر(1)