X
تبلیغات
رشکوئیه ، دیروز ، امروز ، فردا

علیمحمدحکم الله ملاعلی محمد علی (مندلی) عبدالله
به آقای حسین کفیری، دوست عزیز تسلیت می گم، درگذشت پدر را؛ که چه زود نعمت پدر را از دست دادید. امیدوارم که خداوند به شما صبر عنایت کند.
این که انسانی از یک تبار و نسلی پاک و سالم متولد شود، و این که یک عمر در میان مردم ، پاک و سالم زندگی کند نعمت کمی نیست و بلکه عین سعادت است. نمی خواهم از علیمحمد تعریف و تمجید کنم، چه او هم بنده ای از بندگان خدا بود و اگر گناهی و تقصیری بر گردن داشته باشد، از تمجید و تعریف من او را چه حاصل؟ غرض فقط همین که من، به همراه شما اهالی رشکو، از کسی که یک عمر در روستایمان خدمت کرد یادی کنیم. یادمان نمی رود که او همیشه آستین هایش بالا بود و خیس از آب، اما لبخند از دهانش نمی افتاد. و در سرما و گرما، لوله های ترکیده خانه و روستایمان را تعمیر می کرد، و این اواخر آستین همت را برای به سرانجام رساندن مسجد سیدالشهداء ع بالا زده بود. مگر خدمت به خلق معنایی غیر از این هم دارد.
کم و بیش این خانواده را می شناسیم اگر اشتباه نکنم باید به این ترتیب باشد
عبدالله ، یعنی جد بزرگ این خاندان، چهار فرزند داشته به نامهای
1- محمد علی (مندلی) 2- صادق 3- حسین 4- اسماعیل
اسماعیل همانا پدرخانم آخوند رسول بوده است.
از صادق و حسین اطلاع زیادی ندارم.
محمد علی یا همان مندلی هم چهار پسر داشته است
صفر مندلی (پدر حاج رمضان کفیری و حاج محمد کفیری)
جواد مندلی معروف به کربلایی جواد یا همان کَل جواد (پدر مرحوم علی آقای جواد، غلامحسین و امیدعلی) در وصف خوبی و نیکی مرحوم کلجواد زیاد شنیده ام.
اکبر مندلی (پدر حاج محمد کفیری مسئول فروشگاه نفت سابق)
ملاعلی مندلی (پدر حکم الله و پدر بزرگ مرحوم علیمحمد کفیری)


برچسب‌ها: تبار رشکوئی ها,
+ نوشته شده در ۶/۴/۱۳۹۰ساعت ۰۴:۴۹ توسط جلال رشکوئیه نظر(1)

سلام به همه همشهری های رشکویی عزیز. دو سه ماهی است که سخت مشغولم و وقت نکردم که حتی یک مطلب بنویسم. امروز فرصتی شد تا شما رو به یاد بازی های قدیمی بیندازم. بازی هایی که هیچ وقت فراموش نخواهند شد. اونهایی که هم محله من بودند کنار حموم رشکو حتما یادشون هست که هفت سنگ و وسطی و خطی بازی کردن چه حالی داشت.    

خطیک. اسم رشکوئیش خطیک بود که بهش دوز هم می گن. چهار تایی و دوازده تایی و بیست و چهارتایی. بازی خطیک کار هر کسی نبود و برخی مهارت خاصی داشتند. در شیشه های نوشابه، ته سیکار، تیکه های چوب و یا سنگ مهره هایی بود که هنگام بازی استفاده می شد. صفحه بازی هم یا پشت کارتون های شیرینی بود یا زمین سیمان و صاف مثل سکوهای کنار مسجد پایین و جلوی بانک.

 

  

هفت سنگ. معمولا تیکه های موزایئک هفت سنگ ما رو تشکیل می داد. توپ پلاستیکی که اگر وضعمون خوب بود دو تا می خردیدیم تا دو لایه باشه و دیرتر پاره بشه. 

 

 

وسطیک . یا همون وسطی بازی که دو تیم یکی در وسط و تیم دیگری دو طرف می ایستادند. اگر وسطی ها موفق می شدند که توپ رو بگیرند می گفتیم که بال گرفتند و جان تازه ای می گرفتند تا دیرتر بازی حذف بشوند. 

قول بازی یا همان یک قل دو قل. راستی یاد بازی قولبازی هم بخیر. دخترها بیشتر دوست داشتند که پنج تایی بازی کنند. بازی پنج تایی هم کار هر کسی نبود که بازی کنه. چون مراحل مختلفی داشت. یکی و دوتا و سه تا و چهار تا و پنج تا و بعدش وارد مرحله اصلی می شد. دیواری، بشکن و نشکن و چکلی و جارویی و سوراخ باز و  بسته و خیلی مراحل دیگه.   

 

ما قول بازی پسرها و مردها متفاوت بود. پنج تا سنگ کافی نبود. هر نفر از بازیکنان می بایست تعداد مشخصی سنگ رو برای بازی پیدا کنه. اگه عده بازی کنان خیلی می شد شاید به سی قل هم می رسید. هر قل هم سه تا بود و بعضی وقت ها حدود یکصد عدد سنگ قل های بازی رو تشکیل می داد  فقط قسمت سخت کار تست هایی بود که تیم برنده پشت دست بازنده ها می کوبیند و دست طرف رو کباب می کردند. 

یاد بازی های ساده و زندگی روستایی بخیر. کاش دوباره برگردیم به همون زندگی ساده روستایی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۵/۱۱/۱۳۸۹ساعت ۱۰:۳۹ توسط جلال رشکوئیه نظر(4)

دست اقای بین ابادی درد نکند که وصیت نامه شهدا را به پست های وبلاگش اضافه کرد. فرصتی شد نشستم و خواندم. نه یک بار که چند بار. قلم های ساده. آن قدر ساده که گویی شهید نشسته و رو در رو با تو حرف می زند. و دست دلت را می گیرد و با خود به دهه شصت می برد. مجبور می شوی و می روی؛ البته اگر دل داشته باشی. یک جمله می گوید اما هزار جمله می شنوی. جلوتر که می روم گیج می شوم. دیگر حرفهایشان را متوجه نمی شوم. اعصابم به هم می ریزد. سرم سوت می کشد و دلم تیر. می خواهم چیزی بگویم اما نمی توانم. مثلا بگویم حیف از قطره قطره خونشان. سکوت می کنم. چیزهایی شنیده ام که می گویند آنها مست بودند از وعده نوشیدن جامی که در ازای دادن جامی از خونشان نصیبشان می شد. سخن از جام و دل و مستی که به میان می آید خودم را غیره می بینم. من را به عشق و عاشقی چه کار؟ کنار می کشم. بر میگردم. حتی از دهه شصت هم بر می گردم. اما باز هم چشمم به وصیت نامه شهید است. من و وصیت نامه شهید و ایران امروز! خدایا مددی!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۵/۵/۱۳۸۹ساعت ۱۶:۳۶ توسط جلال رشکوئیه نظر(5)

سلام به تمامی دوستانی که در تعمیر و مرمت قلعه رشکویئه دستی رسانده اند و زحمت کشیده اند. خیلی خوشحال شدم وقتی با خبر شدم دوستانی آستین همت را بالا زده و سعی دارند خانه جمعی اهالی رشکوئیه را حفظ و نگهداری کنند.  کاش می شد که در جمع آوری و حفظ آثار معنوی این خانه های خشتی و کوچک هم حرکتی انجام شود. حتی اطلاعاتی خیلی ساده؛


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۵/۵/۱۳۸۹ساعت ۱۶:۱۲ توسط جلال رشکوئیه نظر(1)

فقط برای یادی از گذشته ها 

عکسی مربوط به آبان سال 1362  

در تصویر کسی هست که شما نمی شناسید؟ 

نظر بدهید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۸/۲/۱۳۸۹ساعت ۰۶:۳۶ توسط جلال رشکوئیه نظر(2)