X
تبلیغات
رشکوئیه ، دیروز ، امروز ، فردا

هاجرش نام نهادند. بهار نوجوانی اش را می گذراند که او را به خانه بخت فرستادند. خانه ای تک افتاده در روستای رکن اباد، تنگ کوههای سخوید. مادر شد و زودهنگام داغ دو فرزند دید، قصه شان را برایم تعریف کرده بود. قصه سوختن پسر چهار ساله و دختری دوساله. رعیتی می کردند و دلخوش به زندگی ساده و تن سالم. می گفت : پسرم، برنج پلو، غذای اشرافی بود که نوروز تا نوروز نصیبمان می شد. مرد خانه اش هنوز حاج اقای امام نشده بود، سید قاسم بود و بس. آن هم مریض. اسباب و وسایل را جمع کردند و راهی رشکوئیه شدند. برای پوست کردن گل های معدن رشکو و در آوردن یک لقمه نان. و اهالی رشکوئیه که بی بی ململ را می شناختند تحویلشان گرفتند و احترام کردند. و هاجر ساکن دهات پایین، رشکوئیه شده بود. و حالاُ، 1388. چه زود گذشت چهل و اندی سال. یک عمر زحمت در رشکوئیه. 

و الان خبرم دادند که مادرم، همین یک ساعت پیش، آسمانی شده.  عصر شنبه، 29 اسفند 88. شب نوروز! یک سال و نه ماه بود که روی گلش را از نزدیک ندیده بودم و نشد که ببینم و رفت. و چه بی نصیبی از دنیا از این بدتر؟ اما دلم خوش است که فردا، نوروز، مادرم پیش خداست... . خدایا! تو و مادرم. آمین

جان پسر فداي تو اي مادر عزيز
كي داني از فراق ، چها بر پسر گذشت؟
هر لحظه اي كه در غم مرگت ز ره رسيد
با سوز آه آمد و با چشم تر گذشت  

غمخانه است سينه ي من در فراق تو
آنكس كه هست از غم من باخبر، خداست
آگه نبودم از غم بي مادري، ولي
مرگت پيام داد كه: بي مادري بلاست
 

مادر ! بخواب خوش ، كه ز يادم نميروي
جانم فداي تو ، منزل مباركت
مادر بخواب ، كعبه ي من خاك كوي تست
قربان خاك كوي تو ، منزل مباركت*

روحش شاد. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۹/۱۲/۱۳۸۸ساعت ۱۴:۲۰ توسط جلال رشکوئیه نظر(1)

این بیت از زبان مولوی آغاز گر پست اسفندم باشد که فرمود : 

 باز خرم گشت مجلس دلفروز*** خیز دفع چشم بد اسپند سوز

چه پر معنا بود رسم دیرینه آب و جارو و دود کردن اسفند اول هر صبح کنار درب ورودی خانه که به آن در حصار می گفتیم. صبح زود، قبل از طلوع افتاب، حتی قبل از پیچیدن صدای بوق اتوبوس در کوچه های خاکی رشکوئیه، و حتی قبل از سپردن گوسفندها به چوپان مهربان ده، اصلا قبل از هر کاری و هر اتفاقی، البته بعد از نماز صبح!  

مادران سحرخیر با یک بسم الله به زبان خیلی ساده، در خانه را باز می کنند، جلوی خانه را اب و جارو می کنند، تا به فرشتگانی که روزی و قسمت آدمیان را تقسیم می کنند خوش آمد بگویند.  

این پایان کار نیست. در کوچه های شهر، علاوه بر فرشتگان خوب خدا، هستند ارواح خبیثه ای که در انبانشان شوربختی و تلخ کامی دارند و آن را قسمت می کنند. اسفند صبحگاهان کوچه های رشکو همچون سپری است مقابل آنها که نتوانند وارد خانه شود.  هر دانه ای از اسفند که می ترکد، تیری است بر قلب هر آنچه و هر آنکس که نتواند شادی و خوشبختی دیگری را ببیند. 

کاش این آیین دوام یابد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۹/۱۲/۱۳۸۸ساعت ۲۳:۵۱ توسط جلال رشکوئیه نظر(0)

وقتی که از درب جنوبی مدرسه شهید بهشتی رشکوئیه خارج می شدی، درب سه دری بزرگ، بیشتر وقت ها باز، تو را به داخل پایگاه شهید باهنر رشکوئیه فرامی خواند. (همانجایی که الان مدرسه الزهراست) اولین گام را که داخل بسیج می گذاشتی، چند بوته بزرگ از گل محمدی چشم را نوازش می داد، گل هایی که واقعا محمدی ص  بود. گل هایی که بوی آن هیچ گاه نه از شامه نسل جوان دهه شصت ، که از شامه ما که آن موقع هفت هشت ساله بودیم نیز بیرون نخواهد رفت. بسیج و حیاط بزرگ و یک حوض در وسط آن. گاهی وقت ها هم موتور هندای بسیج که تکیه بر دیوار استراحت می کرد.  سمت راست که نگاه می کردی، دستشویی، آشپزخانه، انبار، اتاق جلسات و در نهایت خوابگاه ها. در و دیوار پر بود  از شعارهای انقلابی و شعارهای جنگ. (جنگ جنگ تا پیروزی، جنگ جنگ تا رفع فتنه از جهان، اگر بسیج نبود کشور هم نبود. امام را دعا کنید. خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار، و در نهایت بر دیوار جنوبی بیسج: بیسج مدرسه عشق است.)  چه حیف شد خرابش کردند، صد حیف! موزه ای بود. موزه ای از خاطرات یک نسل، نسل انقلاب و انقلابی رشکو. موزه ای از شادی، از غم، از ساختن و سوختن یک نسل. یاد و یادشان بخیر. یاد شهدای رشکو، یاد شبهای بیست و دوم بهمن و تیرهای هوایی، یاد لباس های بسیجی و پوتین های رنگ پریده، یاد گیت های بندکشی. یاد یک استکان چای بسیج دهه شصت،  یاد دل های ساده.

دهه شصت ایران دیگر تکرار نخواهد شد. با همه خوبی ها، سادگی ها، سختی ها ، تلخی و شیرینی هایش به تاریخ پیوست. خیلی دوست دارم جوانهای دهه شصت خاطراتشان را بنویسند. در قالب یک کتاب، یا توی یک دفتر یا در دنیای مجازی و وبلاگ.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۸/۱۱/۱۳۸۸ساعت ۱۹:۴۶ توسط جلال رشکوئیه نظر(2)

کلاس اول راهنمایی بودم. مدرسه شهید چمران. به همراه پدرم از کنار ساختمان بانک صادرات رشکو (که هنوز ساخت آن تمام نشده بود) می گذشتیم که پدرم به حاج محمد کفیری (مسئول فروشگاه نفت سابق) گفت: به جای بوته خار، نشسته دسته گل.  حاج محمد هم خندید و گفت بله، ما رو از شهر بیرون کردید.

یاد ش به خیر. همین جایی که الان بانک صادرات رشکوئیه است.، سه مغازه کنار هم بود که حاج محمد کفیری مسئول فروش نفت بود. تصویر اون موقع هنوز جلوی چشمم هست که مردم برای گرفتن نفت، بشکه و گالن ها را صف می کردند و منتظر بودند نفت بگیرند. آن هم با کوپن. چون زمان جنگ بود و مشکلات زیاد. همه چیز کوپنی بود.  اواخر دهه شصت بود که سه مغازه رو خراب کردند و به جاش ساختمان بانک صادرات رو ساختند. گرچه برای خیلی ها دوره سختی بود، امکانات کم بود و مشکلات زیاد، اما بازهم یادش بخیر.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۸/۱۱/۱۳۸۸ساعت ۱۹:۰۷ توسط جلال رشکوئیه نظر(1)

دیشب با ایران تماس گرفتم. فکر نمی کردم وقتی می گویم از رشکو چه خبر بگویند حسن هم خدابیامرز شد. منظورم همان جوان ساده و با صفایی که هر سال حداقل یکی دو بار او را می دیدیم. محرم بالای نقل رشکو. هنگامی که سنج به دست می گرفت، و هنگام نقلبرداری برایمان سنج می زد. 

البته پایان مراسم نقلبرداری، توفیق اجباری پیش می آمد که حتی او را صدا هم بزنیم. حسن ، حسن، اینجا ، اینجا. 

خدایش بیامرزد. و او هم گوش می کرد. نقل و بادام و شکلات از بالای نقل برایمان می ریخت. 

و ما برای تبرک از نقل حسین، نٌقل از حسن می گرفتیم.

او محرم را دوست داشت و محرم هم او را.  مرحوم حسن صحت دیگر برایمان سنج نمی زند.  خدایش بیامرزاد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳/۱۰/۱۳۸۸ساعت ۰۵:۰۵ توسط جلال رشکوئیه نظر(0)